فرشته کوچولوی ما کسرا
عاشقانه های من و پسرم
131
تاريخ : چهارشنبه 20 / 6 / 1392 | نویسنده : محبوبه

امروز 20 شهریور 92 و کسرای من دقیقا 2 سال و 7 ماه و 10 روزشه

این روزها انقدرررررررررررررررررر شیرین شده که دلم میخواد هر دقیقه بچلونمش و بوسه بارونش کنم

چه حرفای بامزه ای میزنه چه کارای جالبی انجام میده یعنی یه حرفایی میزنه که از خنده غش میکنم

یه کارایی میکنه که واقعا توش می مونم هههه

خیلی خیلیییییییییی آقا شده پسرم

خیلی آرومتر شده و میتونه یکی 2 ساعتی بدون اینکه با من کاری داشته باشه بازی کنه یا سی دی پیشی موشی به قول خودش ( یا همون تام و جری) رو ببینه

 

به نسبت قبل خیلی بیشتر و بهتر با بچه ها بازی میکنه

اسباب بازیهاشو بهشون میده کمتر میزنه یا موهاشونو میکشه ولی خب کااااااااامل ترک نشده که امیدوارم خیلی زود این حالتا از سرش بیفته و وقتی من یه جا میرم که یه بچه هم سن خودش هست با خیال راحت بتونم بشینم

 

هر چی از شیرین زبونیش بگم کم گفتم یعنی

چقدر تو این سن شیرین و دوست داشتنی تر از قبلن

دیگه تقریبا کااااااامل حرف میزنه و همه جمله و کلمه ای رو میگه

چند تا از مکالمات و اتفاقات بین من و کسرا :

مامان : بگو خیار

کسرا : ایاخ

مامان : بگو خی

کسرا : ایخ مژه

بگو خیار

ایار

آخرشم نشد خیار هههههه

 

نمیدونم کسرا چه برداشتی کرد یهو برگشت گفت شاقال (آشغال) خوردی بذار اوف (فوت) کنم

دوئیده اومده گلومو گرفته از تو بینیم فوت میکنه که آشغالا بیاد بیرون خنده

( آخه کسرا سابقه تول داره هر چند وقت یکی می بریمش پیش یه خانومی که از بینی فوت میکنه از دهنش کلی چیز میز میاد بیرون نمونه ش همین 2 هفته پیش که یهو تب کرد بعد بردیمش پیش این خانوم و کلی سیب و خیار و هلو درآورد و بعد از اون حالش کامل خوب شد)

 

من : کسرا هفته پیش عروسیه کی بود؟

کسرا : عمو فریاد ( عمو فرهاد)

با کی؟

با ناما ( الهام ) لبخند

 

موقع خوردن چیزی همیشه به فکر ما هم هست

تا بهش یه خوراکی ای چیزی میدیم میگه دیتی من ( یکی من) دیتی بابا دیتی ام مامان

الهی قربونت برم که تنها خور نیستی ههههه

 

یه فیلم ترکیه ای نگاه میکنم به اسم کوزی گونی و همچنین عشق ممنوع

بیشتر شخصیتها رو اسماشونو میدونه بدون اینکه بهش گفته باشم از خود راضی

 

تقریبا 1 ماهی هست که دیگه توی شلوارش جیش نکرده و هر وقت داشته گفته رفتیم دستشویی

یعنی دیگه کاااااااااااااامل اختیار کامل دستشوییشو داره عزیز دلم

 

خلاصه که این روزها با پسرک 2 سال و 7 ماهه ام روزهای خوب و خوشی رو میگذرونیم

هر چی آرزوی خوبه مال تونازنینم

قلب

ماچ




بازدید : 127 مرتبه | موضوع :
130
تاريخ : چهارشنبه 2 / 5 / 1392 | نویسنده : محبوبه

شاید جای این مطلب اینجا توی وبلاگ کسرا نباشه ولی هیچ جای دیگه رو پیدا نکردم واسه خالی شدن واسه آرامش ذهن و دل...

10 سال و نیمه که دیگه بابامو ندیدم ولی داغش هنوز مثل روز اول برام تازه س

روزی نیست که من اون روز رو بدون یاد بابام بگذرونم

نمیدونم چرا خیلی هم به خوابم نمیاد

البته یه چند باری خوابش رو دیدم که یا اصلا نمیدونستم فوت شده یا فکر میکردم رفته بوده جایی و حالا برگشته!

ای کاش همینجوری بود و واقعا رفته بود جایی و بالاخره امیدوار بودیم که یه روز بر میگرده ولی...

دلم خیلی براش تنگ شده...

در حسرت اینم که 2 دقیقه بتونم ببینمش باهاش حرف بزنم دستاشو بگیرم تو دستم برم تو بغلش

آخه من یکی یه دونه بابام بودم و منو خیلی دوست داشت و سر به سرم میذاشت و باهام شوخی میکرد ولی حیف که من قدرشو ندونستم و حیف تر اینکه خیلی خیلی خیلی زود از پیشمون رفت!

کی فکرشو میکرد؟!؟! هنوزم بعضی وقتا باورم نمیشه

یه مشکل قلبی بود نه به اون حادی! ولی خب خواست خدا بر این بود که همین مشکل از پا درش بیاره

قشنگ یادمه من پیش دانشگاهی بودم!

روزی که اون اتفاق افتاد من صبحش که اومدم برم مدرسه همین که پامو از در خونه گذاشتم بیرون یهو یه چیزی تو فکرم تلنگر زد که کاش بابامو بیدار کرده بودم ازش خداحافظی کرده بودم شاید دیگه نتونم ببینمش!

نمیدونم چرا همچین فکری به ذهنم رسید شایدم خدا داشته اماده م میکرده ولی به خدا قسم که همچین فکری اومد سراغم!!!

بعد پیش خودم گفتم نه بابا یه آنژیوی ساده س دیگه! این همه آدم آنژیو قلب شدن و الان سالم و سرحال بالا سر خونوادهاشونن

و اون روز صبح آنژیو رفتن همانا و ایست قلبی همان...

بابام دیگه هیچوقت برنگشت خونه

هیچوقت دیگه نتونستم ببینمش

همیشه حسرت اون روز آخر رو تو دل دارم که چرا برنگشتم بیدارش کنم و باهاش خداحافظی کنم

من هیچوقت نتونستم باهاش خداحافظی کنم ولی اون خیلی راحت با ما خداحافظی کرد

حتی انقد نموند عروسی بچه هاشو ببینه

نوه هاشو ببینه

دلم آشوووووووبه

چشمام پر اشکه

گلوم پره بغضه

خدایاااااااااا چرا من؟! چرا انقدر زود؟! چرا چرا چرا

هنوز بعد از گذشت 10 سال و اندی روزی نیست که بهش فکر نکنم و به یادش نباشم

چقدر خوب بود و زندگی شیرین تر بود اگه بود

رفت و ما رو با همه ناملایمات زندگی تنها گذاشت

رفت و فکر هیچی رو نکرد

رفت و راحت شد

ولی من تا زنده ام یاد و خاطره ش همیشه تو ذهنم زنده س و هیچوقت نمی تونم باهاش خداحافظی کنم!

آقاجون دوستت دارم... راحت بخواب حال همه ما خوبه!




بازدید : 183 مرتبه | موضوع :
129
تاريخ : يکشنبه 23 / 4 / 1392 | نویسنده : محبوبه

دقیقا تعطیلات 14 ام 15 ام خرداد 92 بود که یهویی تصمیم گرفتم دیگه کسرا رو پوشک نکنم البته خودش هم دیگه تمایلی نداشت پوشک بشه و باید با زور پوشکش میکردم!

روزای اول یه کم سخت بود چون آموزش کنترل ادرار واسه یه بچه 28 ماهه که لحظه ای دور از پوشک نبوده کار راحتی نبود آخ

روزای اول تند تند می بردمش دستشویی ولی جیش نمی کرد که! تو دستشویی فقط و فقط آب بازی میکرد و همه جا رو خیس آب میکردو همین که پامونو میذاشتیم بیرون تو شلوارش جیش می کرد!

این روند تا چند روز ادامه داشت ولی بعد از تقریبا 1 هفته تازه فهمید چی به چیه و تونست یه کم خودشو کنترل کنه و گاهی میگفت جیش دارم و میرفتیم دستشویی!

قبل از پوشک گیری می دونستم که باید تا موفقیت در این پروژه قید خونه و زندگیو فرش و تمیزی و این حرفا رو بزنم و همینم شد و کسرا همه جای فرشو آباد کردولی خب فدای سرش از آخر همه رو می شوریم و همه جا پاک و تمیز میشه!

ولی این وسط یه مشکلی بود : ابله

کسرا تو خونه تقریبا هر وقت جیش داشت میگفت ولی خب بازم میترسیدم و وقتی میرفتیم بیرون یا مهمونی پوشکش میکردمو وقتی هم که میخواستم پوشکشو باز کنم خودم ببرمش دستشویی نمی ذاشت خودشم نمی گفت که جیش داره و با خیال راحت تو پوشک کارشو می کرد

این شد که باز دوباره برگشتیم سر خونه اول... نگران

دیگه تو خونه هم نمی گفت و درست شده بود مثل روز اول پوشک گیری که هیچی بلد نبود!!

منه بیچاره دوباره از اول شروع کردم به آموزش و سر و کله زدن با آقا کسرا که جیش تو شلوار بده جیش تو دستشویی خوبه!

خلاصه که تقریبا یه 2 هفته ای باز طول کشید تا عادت کنه بگه جیش دارم و بره دستشویی!

الان که دارم این مطلبو می نویسم تقریبا 1 ماه و 10 روز از شروع کارمون گذشته و در حال حاضر نتیجه رضایت بخش بوده ولی خب بازم خیلی پیش میاد که جیششو نمی گه و شلوارشو خیس می کنه...

و البته بعضی شبا که آب و مایعات یا هندونه زیاد میخوره بیشتر از هر موقع دیگه ای نمی تونه ادرارشو کنترل کنه و توی شلوارش جیش می کنه!

ولی خب طفلی حق داره عذرش موجهه یه کم سخته! زبان

شبا هم اوایل پوشکش میکردم ولی الان دیگه نمی کنم البته به جز شبهایی که بدونم آبکی جات زیاد خورده و احتمال شب ادراری هست!

28 ماهگی شروع پوشک گیری ما شد و 29/5 ماهگی تا یه حد خیلییییی زیادی تونستیم تو کارمون موفق باشیم هر چند هنوز به مرحله نهایی نرسیدیم نمونه ش همین امشب که کسرا خان کلی آب و هندونه خورده بود و 4 5 بار بدون اینکه بگه شلوارشو خیس کرد

الان بیرون هم که میریم یا مهمونی پوشکش نمی کنم ولی از اول تا آخر اون مهمونی یه استرسی دارم که دست خودمم نیست! استرس

امیدوارم خیلی زووووود به اون مرحله نهایی برسیم و من با خیال راحت هر جا میرم بشینم...

پسر گلم عزیز دلم

اونقدر ها هم که فکر میکردیم سخت نبود و بالاخره با پوشک خداحافظی کردیم!

دیگه بزرگ شدی نازنینم بغل

دوستت دارم یه دونه م ماچ

 




بازدید : 220 مرتبه | موضوع :
128
تاريخ : چهارشنبه 25 / 2 / 1392 | نویسنده : محبوبه

اون پسر کوچولوی مامان الان 27 ماهه شده و حدود دو هفته دیگه 28 ماهه میشه!

خیلی وقته وبلاگتو آپ نکردم دلیلش هم شاید تنبیله مامانه شاید خستگیشه شاید نموندن وقتی براشه که بخواد بنویسه یا شایدم اصلا نوشتنم نمیومده هههههه

بگذریم! مهم اینه که الان دارم برات مینویسم

میخوام از روزمرگیها برات بنویسم میخوام بدونی صبح تا شب چی بهمون میگذره

میخوام هم از خوشحالیام و ذوق و شوقام بگم هم از اعصاب خوردیا و عصبانیتام

کسرای ناز و تو دل بروی من الان همش دلش بازی میخواد دوست داره یکی از صبح تا شب دربست در اختیارش باشه و مداااااااااااااااام باهاش بازی کنه ولی مگه من دیگه توی خونه کار دیگه ندارم؟!؟!

مگه میشه همه ساعتها رو اختصاص بدم به تو؟! اونوقت پس تکلیف خونه زندگیمون چی میشه!؟

وقتی که بیداری حتی 1 دقیقه هم نمی تونم واسه خودم و دل خودم وقت بذارم وقتی هم که میخوابی هول میشم که چیکار کنم؟!

غذا درست کنم دراز بکشم و یه چرتی بزنم تا انرژی لازم رو ذخیره کنم واسه ادامه روز برای سروکله زدن با تو یا اینکه نه ظرفایی که تو ظرفشویی مونده رو بشورم یا اینکه نه گردگیری و جارو کنم خونه رو یا نه میگم اینا که همیشه هست تمومی هم نداره بذار یه کتابی بخونم یا یه فیلمی ببینم یا اینکه اصلا برم تو نت و یه کم با دوستای نی نی سایتی گپ بزنم و درد دل کنم تا بلکه یه کم خستگیم در بره...

 

آره کسرا جونم! این روزا خسته تر از همیشه ام چون تو وروجک تر از همیشه ای...

از واژه "شیطون" خوشم نمیاد دوست ندارم صفت شیطون رو به پسرک پاک و دوست داشتنیم بدم

بچه ها پاکن و با شیطون و دارودسته ش هیچ سنخیتی ندارن!!!

گاهی وقتا دلم میخواد یه همبازی داشتی لااقل چند ساعت تو روز با اون مشغول میشدی تا منم به کلی کارای نرسیده م برسم ولی حیف!

یا دوست داشتم لااقل یه چند دقیقه ای خودت با خودت و اسباب بازیهات مشغول میشدی ولی بازم اونم حیف!

گاهی وقتا دست بزن پیدا میکنی ! بعضی وقتا هم گاز میگیری ولی فقط منو بابایی رو...

خیلی دوست دارم راه حل این مشکلاتو بدونم و بتونم خوب باهاشون برخورد کنم آخه تو مادرکافی خوندم که بچه از 18 ماهگی تا 3 سالگی یه دوره نحسی داره و من همش میگم کسرا الان تو اون دوره س و باید خوب و منطقی باهاش برخورد کنم تا بتونیم این دوره رو هم با خوبی و خوشی بگذرونیم

فقط از خدا میخوام کمی صبر و تحملمو بیشتر کنه فقط همین!!!

بعضی وقتا انقد به پر و پای من می پیچی و زیر دست و پای من میری و نق میزنی که دیگه اعصابمو خورد میکنی اونوقته که ممکنه من دیگه نتونم خودمو کنترل کنم و داد و بیداد راه بندازم نگران که بعدش اعصابم خوردتر از قبلش میشه از اینکه من سر کی داد میزنم؟! سر یه بچه کوچولوی 2 ساله که تمام هم و غم و فکرش و خواسته ش از ما اینه که باهاش بازی کنیم؟!؟!

خب اصلا گور بابای هر چی کار و ظرف و لباس نشسته و به هم ریختگیه خونه س !!!

الانو عشق است الان که پسرک کوچیکت ازت درخواست بازی داره درخواست توجه و محبت داره درخواست حمایت روحی و عاطفی داره

بگذریم! چقد غر زدم...

همچین حرف میزنم که انگار اصلا ما لحظه خوب و شیرین نداریم ولی...

کسرای نازنینم!

این روزا با هر حرکت و حرفت منو سر ذوق میاری

انقده قشنگ و بانمک حرف میزنی که دلم میخواد بخورمت

بعد از دو سالگی انگار یهو تو حرف زدنت انقلاب شد و تو یهو زبون باز کردی البته الانم خیلی حرف نمیزنی و همه کلمات رو نمی تونی بگیاااااا ولی الان تو اووووووووووووووووووووج شیرین زبونی هستی واسه من

با هم دنبال بازی میکنیم آلیسا آلیسا جینگیلی آلیسا بازی میکنیم قایم موشک بازی میکنیم و وقتی من تو رو پیدا میکنم یا تو منو چنان خنده ای از ته دل میکنی که قند توی دل من آب میشه با اون خنده شیرینت شیرینم!

علاقه ت رو به موبایل و کامپیوتر نمی تونم انکار کنم وهمش میگی اَس( یعنی عکس) و ما باید همچنان فیلمها و عکسهای تکراری رو بار دیگه و بارهای دیگه توی کامپیوتر یا گوشی مرور کنیم مژه

به تی وی علاقه خاصی نداری فقط سی دی خاله ستاره رو دوست داری و بهش میگی اَسنی ( یعنی حسنی)

تو گوشی یه آهنگ حسنی داری که به تبعیت از اون به سی دی و ترانه های خاله ستاره که مدل کارتوناش تقریبا شبیه همون حسنیه میگی حسنی!

خیلی ددری شدی! همش دلت میخواد بری پارک همش میگی آبا میم تاب باسی ( بابا بریم تاب بازی)

تازگیا برات یه سه چرخه هم خریدیم که کلی باهش حال میکنی!

تو خیابون کافیه یه پارک یا تاب سرسره ببینی چنان با سوز میگی تاب باسی که دل آدم برات کباب میشه واسه همین سعی میکنیم وتی داریم نزدیک پارک میشیم حواستو به اون طرف پرت کنیم که دلت آب نشه!

عزیز دل من هنوز پوشک میشه و تصمیم دارم اواخر بهار پروژه پوشک گیری رو شروع کنم و امیدوارم مثل مرحله از شیر گرفتنت راحت و بی دردسر باشه

حالا یه سری از کلمات و جمله هایی رو که میگی اینجا مینویسم تا یادمون بمونه چه شیرین زبونی بودی عسلم...

اینا یه سری از مکالمات من و کسرا:

چند تا خاله داری؟

دستاتو یه جوری میاری بالا و میگی هی شی ( هیچی) که واقعا ناراحت میشم واسه بی خاله ایه تو و بی خواهری خودم ناراحت

چند تا دایی داری؟ 

اونه ( = یه دونه)

دایی چی؟

دایی یشول (=دایی رسول)

چند تا عمه داری؟

اونه

عمه چی؟

عمه مَشوم (=عمه معصوم)

چند تا عمو داری؟

چاقا (=چهار تا)

.

اسمت چیه؟

آسا(=کسرا)

فامیلیت چیه ؟

عَگو (=علی گل)

اسم بابا یی چیه؟

نُسِن (=حسین)

اسم مامان چیه؟

مَ اوووووو (=محبوب)

چند سالته ؟

دو

ساعت چنده؟

اَش (= هشت)

شماره کوچمون چنده ؟

یایَ ( =یازده )

5 و 2 و 7 میشه چند؟

چاقَه (قاف با تشدید)= چهارده

همه رو هم چاقه تا دوست داره عزیز دلم

.

یه توپ دارم؟

گی گیلیه

سرخ و سفیدو؟

آبیه

میزنم زمین؟

با میه

نمیدونی تا؟

آ میه

از این خط به بعدشو دیگه حرفای منو تکرار میکنه ادامه شو نمیگه نمیدونم چرا نیشخند

.

همش میگه هاپو بخون بَ

صد دفعه تا حالا بهش گفتم هاپو نمیگه بع! ببعی میگه بع ولی بازم حرف خودشو میزنه

ببعی میگه؟

بَ

دمبه داری؟

نه

پس چرا میگی بع

و قلقلکش میدم و کلی میخندیم با هم

میشین = بشین

اَجیش = دستشویی

دَبَت = شربت

داغال = آشغال

من تَسید = من ترسیدم

نام = سلام

آفِس = خداحافظ

دوتو = دکتر

آی یَن = آرین

اویا = پویان

عَم مَیی = عمو مجید

آقو (قاف با تشدید) = آقاجون

ماشو = مامان جون

مایی = مامانی

دَقِه = دوچرخه

تو = موتور

ماشین قوق = ماشین بوق زد

تو خیابون تا یه ال نود می بینه سریع میگه ماشین آنی یعنی ماشین هانیه

نمیدونم از کجا انقدر قشنگ تشخیص میده حتی مثلا ال نود مشکی یا هر رنگ دیگه ای

ما هم بهش یاد ندادیم خودش یاد گرفته

 

راستی شیشه رو هم از کسرا خان گرفتم شب و روزش شده بود شیر و شیشه!

دیدم اینجوری واسه پروژه پوشک گیری هم به مشکل میخوریم چون پوشکاش همیشه سنگین بود از بس که این بچه شیر میخورد

ولی راحت ازش گرفتم زیاد بهونه نگرفت!

الان مثل یه پسر خوب تو لیوان شیر میخوره

کلا تو همه زمینه ها عاقلانه رفتار کرده پسرم امیدوارم تو پوشک گیری هم همین روش منطقی و عاقلانه شو حفظ کنه!نیشخند

چقد دلم تنگ شده بود واسه نوشتن اینجا

از این به بعد سعی میکنم تند تند آپ کنم حیفه لذت این روزای شیرینو به فراموشی بسپریم

از اخر هم دعا میکنم که پسر گلم همیشه و همیشه سالم و سلامت باشه و همیشه خونمون پر باشه از صدای خنده ش و وروجک بازیاش

این هفت سین 92 و لحظه تحویل سال

 

اینجا کاخ گلستان که توی عید رفتیم

این 13 بدر که با بچه ها مشغول خاک بازی بودی

و در آخر این عکس تو و بابایی که من عااااااشق این عکسم!

 

 

 

 




بازدید : 206 مرتبه | موضوع :
127
تاريخ : چهارشنبه 11 / 11 / 1391 | نویسنده : محبوبه

پسرک عزیز تر از جانم!

هر وقت هوای این شهر ابری می شود 

دلم تو را میخواهد

تو و آن پاهای کوچک و ظریفت را 

تو و آن دستهای فسقلی و گرمت را 

خنده ات

لبهایت 

تو را میخواهم که قید دنیا را بزنم 

و ببرمت به نزدیکترین پارک 

جایی که آسمان و درخت و آب و زمین 

دور هم جمع اند 

با هم تاتی تاتی 

با هم خنده خنده 

بعد بغلت کنم و بنشینی روی پاهایم

روی نیمکت 

و من... 

برایت از بزرگ شدن بگویم 

و هر بار که کلمه بزرگ می آید بر زبانم 

دستانم محکم گرد شود دور دستانت 

یک جوری که خودت هم نفهمی 

چقدر از بزرگ شدنت می ترسم

توی بغلم فشارت دهم از پشت 

گردنت و تمام تنت را بو بکشم 

چشمهایم از ذوق و ترس پر از اشک شود 

و یک بوس محکم از لپهایت بگیرم 

و باز با هم برویم 

تاتی تاتی 

خنده خنده 

.

.

.

عزیزدردونه من! 

واقعا هم ترس از بزرگ شدنت رو همیشه تو فکرم دارم

همینطور که این 2 سال به سرعت برق و باد گذشت بقیه سالها هم همینجوری میان و میرن و فقط حسرت کارهایی که نکردیم برامون می مونه پس باید از لحظه لحظه با هم بودنمون نهایت لذت رو ببریم 

نفس من! 

روزی که به دنیا آمدی هر گز نمی دانستی زمانی خواهد رسید که آرامش بخش روح و روان کسی هستی که با بودن تو دنیا برایش زیباتر است 

تو هیچی کم نداری 

برای همه چیز من بودن 

تولدت مبارک عشق 2 ساله من

 

 




بازدید : 301 مرتبه | موضوع :
126
تاريخ : دوشنبه 11 / 10 / 1391 | نویسنده : محبوبه

یعنی اصلا فکر نمی کردم یه همچین پسر آقا و دانا و باهوشی دارم من 

حالا چرا ؟! میگم براتون 

چند وقتی بود که زمزمه های از شیر گرفتن رو واسه خودم زمزمه میکردم دیگه برام جونی باقی نمونده بود صبح تا شب کسرا طلب شیر داشت و من بی رمق تر و خسته تر از لحظه قبل 

از طرفی هم خورد و خوراک اقا کسرا زیاد چنگی به دل نمیزد و همه میگفتن اگه از شیر بگیریش غذا خوردنش خیلی بهتر میشه 

واسه همین تو فکرم بود که دیگه باید به زودی شیر مادر رو قطع کنم 

و البته فکر میکردم راهی بس سخت و طاقت فرسا پیش رو داریم هم کسرا هم من 

چون کسرا شدییییییییییییییدا وابسته به شیر من بود و من وابسته تر از کسرا به وجود گرم و نازنین پسرم تو بغلم 

واسه همین یه سری که تصمیم گرفتم دیگه بهش شیر ندم و حتی 12 ساعت هم ندادم ولی بازم دلم طاقت نیاورد و بهش شیر دادم و تصمیم گرفتم اول خودمو آماده کنم واسه از شیر گرفتن بعد کسرا رو 

خلاصه زدم به بیخیالی و گفتم حالا تا 2 سالگیش 2 ماهی مونده تا 2 سالگی بهش شیر میدم تا اون موقع هم خدا بزرگه یه کاریش میکنیم حالا 

تا اینکه یه روز ظهر که کسرا شیر خورد و خوابید بعد از اینکه از خواب بیدار شد و طلب شیر کرد بدون هیچ تصمیم و فکر از قبل گرفته شده ای بهش گفتم که ...

کسرا جونم تو دیگه بزرگ شدی آقا شدی دیگه نباید شیر بخوری شیر بده اهه دیگه نخور باشه؟!؟!؟! 

یعنی باورتون نمیشه همین حرف من همانا و شیر نخوردن کسرا همان 

یعنی انقدر این بچه حرف گوش کن و آقا بود که با همون یه حرف من دیگه سمت شیر نیومد حتی بهانه شیر رو هم نگرفت 

این شد که خلاصه آقا کسرا آخرین شیر مادریش رو ساعت 3 بعد از ظهر 5 دی ماه 91 خورد و این قضیه شیردهی کلا پرونده ش بسته شد 

البته بماند که تا مدتها خواب کسرا دوباره به هم ریخت هم خواب ظهر هم خواب شب!

چون عادت داشت فقط و فقط با شیر من بخوابه و حالا که خبری از شیر نبود یه شیشه شیر خشک رو در عرض 5 دقیقه میخورد و پا میشد راه میفتاد تو خونه 

ولی خب به مرور عادت کرد و دیگه خوابش هم خیلی بهتر شد 

بله!

این بود داستان از شیر گرفتن ما که من یه غول ازش ساخته بودم واسه خودم ولی انقدر راحت بود انقدر راحت بود که واقعا لطف خدا بود که دیگه خود کسرا نخواد شیر بخوره که نه خودش اذیت شه نه من...

چون مطمئنم که با کوچکترین درخواست کسرا واسه شیر شاید من نمی تونستم مقاومت کنم و بازم بهش شیر میدادم 

حتی یه وقتایی هم به کسرا میگفتم بیا شیر بخور میگفت نه و میدوئید میرفت 

الهی قربون این یکی یه دونه م بشم من 

قربون اون دل کوچیکش و وجود نازنینش برم من که واقعا برکت خونمونه 

یه دونه مامان!

خیلی دوستت دارم 

23 ماه خوردن شیر مادری گوارای وجودت 




بازدید : 390 مرتبه | موضوع :
123
تاريخ : شنبه 18 / 9 / 1391 | نویسنده : محبوبه

الان که 18 آذره فکر کنم پانزدهمین دندون کسرا هم دراومده 

از پایین کنار دندونای قبلیش یکی دیگه نیش زده 




بازدید : 187 مرتبه | موضوع :
124
تاريخ : شنبه 18 / 9 / 1391 | نویسنده : محبوبه

9 آذر 91 با چند تا از مامانای بهمنی قرار گذاشتیم که بریم کیدزلند 

خیلی خوب بود بچه ها حسابی بازی کردن و خوش گذروندن 

کسرا بود محمد امین ، ارشان ، آوینا و رایان 

 

کسرا گلی در حال رانندگی

 

در حال بالا رفتن از پله ها و سرخوردن در استخر توپ 

 

ارشان محمدامین و اوینا خانوم

 

کسرا رو ولش کردم تو اتاق به این بزرگینیشخند که همه چیزم داشت یعنی همه چیز!!! 

ولی کسرا اول رفت سراغ چاقو نگران و بعد هم سراغ یه جاروبرقی که دسته نداشت! و دیگه هر جا میرفت اون جاروبرقی همراهش بود حتی سوار ماشینم شد جاروش روگذاشت پشت ماشین خنده 

یه بارم با یکی از بچه ها سر این جارو دعواش شد که مسئول اونجا سریع اومد پا درمیونی کرد و جارو رو از بچم گرفت ناراحت

 

کسرا در حال شماره گیری و تلفن زدن 

 

و اینجا هم کسرا و رایان 

دقت کنید که جارو پشت ماشینه نیشخند

خیلی خوب بود جای همه اونایی که نبودن خالی... 

 




بازدید : 640 مرتبه | موضوع :
122
تاريخ : شنبه 18 / 9 / 1391 | نویسنده : محبوبه

وبلاگم خیلی عقبه و این مطلب برمیگرده به خیلی وقت پیش یعنی 21 مهر 91 

توی برج میلاد یه نمایشگاه مادر و کودک راه اندازی شده بود که روز جمعه 21 مهر تصمیم گرفتیم با کسرا جون و آقای پدر به محل مورد نظر بریم 

اینجا کسرا مشغول بازی با ماسه ها شد که حسابی هم کیف کرد 

رضایت نمیداد از توی شن وماسه ها بیاد بیرون تا بالاخره با زور و گریه بلندش کردیم و رفتیم لبخند

و بعد استخر توپ (البته خیلی کوچولو بود) 

 

در کل خوب بود خوش گذشت 




بازدید : 296 مرتبه | موضوع :
121
تاريخ : يکشنبه 28 / 8 / 1391 | نویسنده : محبوبه




بازدید : 277 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد