بستن تبلیغات

فرشته کوچولوی ما کسرا
فرشته کوچولوی ما کسرا
عاشقانه های من و پسرم
128
تاريخ : چهارشنبه 25 / 2 / 1392 | نویسنده : محبوبه

اون پسر کوچولوی مامان الان 27 ماهه شده و حدود دو هفته دیگه 28 ماهه میشه!

خیلی وقته وبلاگتو آپ نکردم دلیلش هم شاید تنبیله مامانه شاید خستگیشه شاید نموندن وقتی براشه که بخواد بنویسه یا شایدم اصلا نوشتنم نمیومده هههههه

بگذریم! مهم اینه که الان دارم برات مینویسم

میخوام از روزمرگیها برات بنویسم میخوام بدونی صبح تا شب چی بهمون میگذره

میخوام هم از خوشحالیام و ذوق و شوقام بگم هم از اعصاب خوردیا و عصبانیتام

کسرای ناز و تو دل بروی من الان همش دلش بازی میخواد دوست داره یکی از صبح تا شب دربست در اختیارش باشه و مداااااااااااااااام باهاش بازی کنه ولی مگه من دیگه توی خونه کار دیگه ندارم؟!؟!

مگه میشه همه ساعتها رو اختصاص بدم به تو؟! اونوقت پس تکلیف خونه زندگیمون چی میشه!؟

وقتی که بیداری حتی 1 دقیقه هم نمی تونم واسه خودم و دل خودم وقت بذارم وقتی هم که میخوابی هول میشم که چیکار کنم؟!

غذا درست کنم دراز بکشم و یه چرتی بزنم تا انرژی لازم رو ذخیره کنم واسه ادامه روز برای سروکله زدن با تو یا اینکه نه ظرفایی که تو ظرفشویی مونده رو بشورم یا اینکه نه گردگیری و جارو کنم خونه رو یا نه میگم اینا که همیشه هست تمومی هم نداره بذار یه کتابی بخونم یا یه فیلمی ببینم یا اینکه اصلا برم تو نت و یه کم با دوستای نی نی سایتی گپ بزنم و درد دل کنم تا بلکه یه کم خستگیم در بره...

 

آره کسرا جونم! این روزا خسته تر از همیشه ام چون تو وروجک تر از همیشه ای...

از واژه "شیطون" خوشم نمیاد دوست ندارم صفت شیطون رو به پسرک پاک و دوست داشتنیم بدم

بچه ها پاکن و با شیطون و دارودسته ش هیچ سنخیتی ندارن!!!

گاهی وقتا دلم میخواد یه همبازی داشتی لااقل چند ساعت تو روز با اون مشغول میشدی تا منم به کلی کارای نرسیده م برسم ولی حیف!

یا دوست داشتم لااقل یه چند دقیقه ای خودت با خودت و اسباب بازیهات مشغول میشدی ولی بازم اونم حیف!

گاهی وقتا دست بزن پیدا میکنی ! بعضی وقتا هم گاز میگیری ولی فقط منو بابایی رو...

خیلی دوست دارم راه حل این مشکلاتو بدونم و بتونم خوب باهاشون برخورد کنم آخه تو مادرکافی خوندم که بچه از 18 ماهگی تا 3 سالگی یه دوره نحسی داره و من همش میگم کسرا الان تو اون دوره س و باید خوب و منطقی باهاش برخورد کنم تا بتونیم این دوره رو هم با خوبی و خوشی بگذرونیم

فقط از خدا میخوام کمی صبر و تحملمو بیشتر کنه فقط همین!!!

بعضی وقتا انقد به پر و پای من می پیچی و زیر دست و پای من میری و نق میزنی که دیگه اعصابمو خورد میکنی اونوقته که ممکنه من دیگه نتونم خودمو کنترل کنم و داد و بیداد راه بندازم نگران که بعدش اعصابم خوردتر از قبلش میشه از اینکه من سر کی داد میزنم؟! سر یه بچه کوچولوی 2 ساله که تمام هم و غم و فکرش و خواسته ش از ما اینه که باهاش بازی کنیم؟!؟!

خب اصلا گور بابای هر چی کار و ظرف و لباس نشسته و به هم ریختگیه خونه س !!!

الانو عشق است الان که پسرک کوچیکت ازت درخواست بازی داره درخواست توجه و محبت داره درخواست حمایت روحی و عاطفی داره

بگذریم! چقد غر زدم...

همچین حرف میزنم که انگار اصلا ما لحظه خوب و شیرین نداریم ولی...

کسرای نازنینم!

این روزا با هر حرکت و حرفت منو سر ذوق میاری

انقده قشنگ و بانمک حرف میزنی که دلم میخواد بخورمت

بعد از دو سالگی انگار یهو تو حرف زدنت انقلاب شد و تو یهو زبون باز کردی البته الانم خیلی حرف نمیزنی و همه کلمات رو نمی تونی بگیاااااا ولی الان تو اووووووووووووووووووووج شیرین زبونی هستی واسه من

با هم دنبال بازی میکنیم آلیسا آلیسا جینگیلی آلیسا بازی میکنیم قایم موشک بازی میکنیم و وقتی من تو رو پیدا میکنم یا تو منو چنان خنده ای از ته دل میکنی که قند توی دل من آب میشه با اون خنده شیرینت شیرینم!

علاقه ت رو به موبایل و کامپیوتر نمی تونم انکار کنم وهمش میگی اَس( یعنی عکس) و ما باید همچنان فیلمها و عکسهای تکراری رو بار دیگه و بارهای دیگه توی کامپیوتر یا گوشی مرور کنیم مژه

به تی وی علاقه خاصی نداری فقط سی دی خاله ستاره رو دوست داری و بهش میگی اَسنی ( یعنی حسنی)

تو گوشی یه آهنگ حسنی داری که به تبعیت از اون به سی دی و ترانه های خاله ستاره که مدل کارتوناش تقریبا شبیه همون حسنیه میگی حسنی!

خیلی ددری شدی! همش دلت میخواد بری پارک همش میگی آبا میم تاب باسی ( بابا بریم تاب بازی)

تازگیا برات یه سه چرخه هم خریدیم که کلی باهش حال میکنی!

تو خیابون کافیه یه پارک یا تاب سرسره ببینی چنان با سوز میگی تاب باسی که دل آدم برات کباب میشه واسه همین سعی میکنیم وتی داریم نزدیک پارک میشیم حواستو به اون طرف پرت کنیم که دلت آب نشه!

عزیز دل من هنوز پوشک میشه و تصمیم دارم اواخر بهار پروژه پوشک گیری رو شروع کنم و امیدوارم مثل مرحله از شیر گرفتنت راحت و بی دردسر باشه

حالا یه سری از کلمات و جمله هایی رو که میگی اینجا مینویسم تا یادمون بمونه چه شیرین زبونی بودی عسلم...

اینا یه سری از مکالمات من و کسرا:

چند تا خاله داری؟

دستاتو یه جوری میاری بالا و میگی هی شی ( هیچی) که واقعا ناراحت میشم واسه بی خاله ایه تو و بی خواهری خودم ناراحت

چند تا دایی داری؟ 

اونه ( = یه دونه)

دایی چی؟

دایی یشول (=دایی رسول)

چند تا عمه داری؟

اونه

عمه چی؟

عمه مَشوم (=عمه معصوم)

چند تا عمو داری؟

چاقا (=چهار تا)

.

اسمت چیه؟

آسا(=کسرا)

فامیلیت چیه ؟

عَگو (=علی گل)

اسم بابا یی چیه؟

نُسِن (=حسین)

اسم مامان چیه؟

مَ اوووووو (=محبوب)

چند سالته ؟

دو

ساعت چنده؟

اَش (= هشت)

شماره کوچمون چنده ؟

یایَ ( =یازده )

5 و 2 و 7 میشه چند؟

چاقَه (قاف با تشدید)= چهارده

همه رو هم چاقه تا دوست داره عزیز دلم

.

یه توپ دارم؟

گی گیلیه

سرخ و سفیدو؟

آبیه

میزنم زمین؟

با میه

نمیدونی تا؟

آ میه

از این خط به بعدشو دیگه حرفای منو تکرار میکنه ادامه شو نمیگه نمیدونم چرا نیشخند

.

همش میگه هاپو بخون بَ

صد دفعه تا حالا بهش گفتم هاپو نمیگه بع! ببعی میگه بع ولی بازم حرف خودشو میزنه

ببعی میگه؟

بَ

دمبه داری؟

نه

پس چرا میگی بع

و قلقلکش میدم و کلی میخندیم با هم

میشین = بشین

اَجیش = دستشویی

دَبَت = شربت

داغال = آشغال

من تَسید = من ترسیدم

نام = سلام

آفِس = خداحافظ

دوتو = دکتر

آی یَن = آرین

اویا = پویان

عَم مَیی = عمو مجید

آقو (قاف با تشدید) = آقاجون

ماشو = مامان جون

مایی = مامانی

دَقِه = دوچرخه

تو = موتور

ماشین قوق = ماشین بوق زد

تو خیابون تا یه ال نود می بینه سریع میگه ماشین آنی یعنی ماشین هانیه

نمیدونم از کجا انقدر قشنگ تشخیص میده حتی مثلا ال نود مشکی یا هر رنگ دیگه ای

ما هم بهش یاد ندادیم خودش یاد گرفته

 

راستی شیشه رو هم از کسرا خان گرفتم شب و روزش شده بود شیر و شیشه!

دیدم اینجوری واسه پروژه پوشک گیری هم به مشکل میخوریم چون پوشکاش همیشه سنگین بود از بس که این بچه شیر میخورد

ولی راحت ازش گرفتم زیاد بهونه نگرفت!

الان مثل یه پسر خوب تو لیوان شیر میخوره

کلا تو همه زمینه ها عاقلانه رفتار کرده پسرم امیدوارم تو پوشک گیری هم همین روش منطقی و عاقلانه شو حفظ کنه!نیشخند

چقد دلم تنگ شده بود واسه نوشتن اینجا

از این به بعد سعی میکنم تند تند آپ کنم حیفه لذت این روزای شیرینو به فراموشی بسپریم

از اخر هم دعا میکنم که پسر گلم همیشه و همیشه سالم و سلامت باشه و همیشه خونمون پر باشه از صدای خنده ش و وروجک بازیاش

این هفت سین 92 و لحظه تحویل سال

 

اینجا کاخ گلستان که توی عید رفتیم

این 13 بدر که با بچه ها مشغول خاک بازی بودی

و در آخر این عکس تو و بابایی که من عااااااشق این عکسم!

 

 

 

 




بازدید : 12 مرتبه | موضوع :
127
تاريخ : چهارشنبه 11 / 11 / 1391 | نویسنده : محبوبه

پسرک عزیز تر از جانم!

هر وقت هوای این شهر ابری می شود 

دلم تو را میخواهد

تو و آن پاهای کوچک و ظریفت را 

تو و آن دستهای فسقلی و گرمت را 

خنده ات

لبهایت 

تو را میخواهم که قید دنیا را بزنم 

و ببرمت به نزدیکترین پارک 

جایی که آسمان و درخت و آب و زمین 

دور هم جمع اند 

با هم تاتی تاتی 

با هم خنده خنده 

بعد بغلت کنم و بنشینی روی پاهایم

روی نیمکت 

و من... 

برایت از بزرگ شدن بگویم 

و هر بار که کلمه بزرگ می آید بر زبانم 

دستانم محکم گرد شود دور دستانت 

یک جوری که خودت هم نفهمی 

چقدر از بزرگ شدنت می ترسم

توی بغلم فشارت دهم از پشت 

گردنت و تمام تنت را بو بکشم 

چشمهایم از ذوق و ترس پر از اشک شود 

و یک بوس محکم از لپهایت بگیرم 

و باز با هم برویم 

تاتی تاتی 

خنده خنده 

.

.

.

عزیزدردونه من! 

واقعا هم ترس از بزرگ شدنت رو همیشه تو فکرم دارم

همینطور که این 2 سال به سرعت برق و باد گذشت بقیه سالها هم همینجوری میان و میرن و فقط حسرت کارهایی که نکردیم برامون می مونه پس باید از لحظه لحظه با هم بودنمون نهایت لذت رو ببریم 

نفس من! 

روزی که به دنیا آمدی هر گز نمی دانستی زمانی خواهد رسید که آرامش بخش روح و روان کسی هستی که با بودن تو دنیا برایش زیباتر است 

تو هیچی کم نداری 

برای همه چیز من بودن 

تولدت مبارک عشق 2 ساله من

 

 




بازدید : 88 مرتبه | موضوع :
126
تاريخ : دوشنبه 11 / 10 / 1391 | نویسنده : محبوبه

یعنی اصلا فکر نمی کردم یه همچین پسر آقا و دانا و باهوشی دارم من 

حالا چرا ؟! میگم براتون 

چند وقتی بود که زمزمه های از شیر گرفتن رو واسه خودم زمزمه میکردم دیگه برام جونی باقی نمونده بود صبح تا شب کسرا طلب شیر داشت و من بی رمق تر و خسته تر از لحظه قبل 

از طرفی هم خورد و خوراک اقا کسرا زیاد چنگی به دل نمیزد و همه میگفتن اگه از شیر بگیریش غذا خوردنش خیلی بهتر میشه 

واسه همین تو فکرم بود که دیگه باید به زودی شیر مادر رو قطع کنم 

و البته فکر میکردم راهی بس سخت و طاقت فرسا پیش رو داریم هم کسرا هم من 

چون کسرا شدییییییییییییییدا وابسته به شیر من بود و من وابسته تر از کسرا به وجود گرم و نازنین پسرم تو بغلم 

واسه همین یه سری که تصمیم گرفتم دیگه بهش شیر ندم و حتی 12 ساعت هم ندادم ولی بازم دلم طاقت نیاورد و بهش شیر دادم و تصمیم گرفتم اول خودمو آماده کنم واسه از شیر گرفتن بعد کسرا رو 

خلاصه زدم به بیخیالی و گفتم حالا تا 2 سالگیش 2 ماهی مونده تا 2 سالگی بهش شیر میدم تا اون موقع هم خدا بزرگه یه کاریش میکنیم حالا 

تا اینکه یه روز ظهر که کسرا شیر خورد و خوابید بعد از اینکه از خواب بیدار شد و طلب شیر کرد بدون هیچ تصمیم و فکر از قبل گرفته شده ای بهش گفتم که ...

کسرا جونم تو دیگه بزرگ شدی آقا شدی دیگه نباید شیر بخوری شیر بده اهه دیگه نخور باشه؟!؟!؟! 

یعنی باورتون نمیشه همین حرف من همانا و شیر نخوردن کسرا همان 

یعنی انقدر این بچه حرف گوش کن و آقا بود که با همون یه حرف من دیگه سمت شیر نیومد حتی بهانه شیر رو هم نگرفت 

این شد که خلاصه آقا کسرا آخرین شیر مادریش رو ساعت 3 بعد از ظهر 5 دی ماه 91 خورد و این قضیه شیردهی کلا پرونده ش بسته شد 

البته بماند که تا مدتها خواب کسرا دوباره به هم ریخت هم خواب ظهر هم خواب شب!

چون عادت داشت فقط و فقط با شیر من بخوابه و حالا که خبری از شیر نبود یه شیشه شیر خشک رو در عرض 5 دقیقه میخورد و پا میشد راه میفتاد تو خونه 

ولی خب به مرور عادت کرد و دیگه خوابش هم خیلی بهتر شد 

بله!

این بود داستان از شیر گرفتن ما که من یه غول ازش ساخته بودم واسه خودم ولی انقدر راحت بود انقدر راحت بود که واقعا لطف خدا بود که دیگه خود کسرا نخواد شیر بخوره که نه خودش اذیت شه نه من...

چون مطمئنم که با کوچکترین درخواست کسرا واسه شیر شاید من نمی تونستم مقاومت کنم و بازم بهش شیر میدادم 

حتی یه وقتایی هم به کسرا میگفتم بیا شیر بخور میگفت نه و میدوئید میرفت 

الهی قربون این یکی یه دونه م بشم من 

قربون اون دل کوچیکش و وجود نازنینش برم من که واقعا برکت خونمونه 

یه دونه مامان!

خیلی دوستت دارم 

23 ماه خوردن شیر مادری گوارای وجودت 




بازدید : 101 مرتبه | موضوع :
124
تاريخ : شنبه 18 / 9 / 1391 | نویسنده : محبوبه

9 آذر 91 با چند تا از مامانای بهمنی قرار گذاشتیم که بریم کیدزلند 

خیلی خوب بود بچه ها حسابی بازی کردن و خوش گذروندن 

کسرا بود محمد امین ، ارشان ، آوینا و رایان 

 

کسرا گلی در حال رانندگی

 

در حال بالا رفتن از پله ها و سرخوردن در استخر توپ 

 

ارشان محمدامین و اوینا خانوم

 

کسرا رو ولش کردم تو اتاق به این بزرگینیشخند که همه چیزم داشت یعنی همه چیز!!! 

ولی کسرا اول رفت سراغ چاقو نگران و بعد هم سراغ یه جاروبرقی که دسته نداشت! و دیگه هر جا میرفت اون جاروبرقی همراهش بود حتی سوار ماشینم شد جاروش روگذاشت پشت ماشین خنده 

یه بارم با یکی از بچه ها سر این جارو دعواش شد که مسئول اونجا سریع اومد پا درمیونی کرد و جارو رو از بچم گرفت ناراحت

 

کسرا در حال شماره گیری و تلفن زدن 

 

و اینجا هم کسرا و رایان 

دقت کنید که جارو پشت ماشینه نیشخند

خیلی خوب بود جای همه اونایی که نبودن خالی... 

 




بازدید : 165 مرتبه | موضوع :
123
تاريخ : شنبه 18 / 9 / 1391 | نویسنده : محبوبه

الان که 18 آذره فکر کنم پانزدهمین دندون کسرا هم دراومده 

از پایین کنار دندونای قبلیش یکی دیگه نیش زده 




بازدید : 55 مرتبه | موضوع :
122
تاريخ : شنبه 18 / 9 / 1391 | نویسنده : محبوبه

وبلاگم خیلی عقبه و این مطلب برمیگرده به خیلی وقت پیش یعنی 21 مهر 91 

توی برج میلاد یه نمایشگاه مادر و کودک راه اندازی شده بود که روز جمعه 21 مهر تصمیم گرفتیم با کسرا جون و آقای پدر به محل مورد نظر بریم 

اینجا کسرا مشغول بازی با ماسه ها شد که حسابی هم کیف کرد 

رضایت نمیداد از توی شن وماسه ها بیاد بیرون تا بالاخره با زور و گریه بلندش کردیم و رفتیم لبخند

و بعد استخر توپ (البته خیلی کوچولو بود) 

 

در کل خوب بود خوش گذشت 




بازدید : 101 مرتبه | موضوع :
121
تاريخ : يکشنبه 28 / 8 / 1391 | نویسنده : محبوبه




بازدید : 121 مرتبه | موضوع :
120
تاريخ : يکشنبه 28 / 8 / 1391 | نویسنده : محبوبه

دقیقا 13 مهر دیدم که سیزدهمین دندون کسرا نیش زده (از بالا سمت راست سومین دندون از جلو) 

و همچنین 14 آبان هم چهاردهمین دندونش (دقیقا قرینه دندون بالا) رو دیدم که کااااااااامل از زیر لثه معلوم بود و سفت شده بود ولی هنوز که هنوزه بیرون نزده فکر کنم دیگه تو همین یکی دو روز باید منتظرش باشیم 

 

کسرا هنوز جمله نمیگه ولی یه سری کلمات جدید یاد گرفته

سوزن = سواَ

انگور = اَبِ خ 

دکتر = دوتو ( میگیم مریض بودی کجا رفتی؟ میگه دوتو میگیم کجات درد میکرد سرشو نشون میده ) 

کسرا = اَیا 

علی گل (فامیلیشه) = عَی گُ

پیشی = بیشی 

خر = اَخ نیشخند

دیگه چیزی یادم نمیاد ولی هر کلمه ای رو که بهش میگیم بگو به زبون خودش یه چیزی بلغور میکنه هههههه

خیلی دوست دارم زودتر به حرف بیفته و جمله بگه 

هنوز نه از شیر گرفتمش نه از پوشک 

پوشک که فکر میکنم هنوز خیلیییییییییی زوده و کلا از سال 92 به بعد روش فکر میکنم ولی شیر رو کم کم دیگه باید از سرش بندازم و بگیرمش ولی مطمئنم که پروژه سختی خواهیم داشت با این منوالی که کسرا شیر میخوره و دقیقه به دقیقه آویزون منه... 

 

کسرا خوشگله تو 21 ماهگی 

وزنش با لباس 11500 بود که 250 بخاطر لباس کم شد و شد 11250 

قدش 88/5 

و دور سرش هم 47 

و دکتر از همه چیش راضی بود مخصوصا قدش که که همیشه میگه نسبت به سنش و نمودار خیلی بلندتره 

البته وزنش رو همیشه میگه یه مقدار کمه ولی قابل قبوله! 

و ما همچنان گاهی روزا معضل اعتصاب غذای آقا کسرا رو داریم که امیدوارم به زودی این مشکل کاااااااااااامل برطرف شه 




بازدید : 102 مرتبه | موضوع :
119
تاريخ : سه شنبه 11 / 7 / 1391 | نویسنده : محبوبه

به بهانه بیستمین ماهگرد تولد کسرای نازنین یه کیک درست کردم که توی تزئینش کلی هنر و خلاقیت به خرج دادم و روش اسمارتیز گذاشتم که البته سریعا توسط کسرای شکمو وعاشق هله هوله خورده شد  خجالت 

ولی خب اصل مزه شه که خیلی خوشمزه بود جای هر کی که نبود خالی چشمک 

و حالا کسرا شروع میکنه به پاتک زدن لبخند

و اینجا به درخواست بابایی داره یه اسمارتیز براش می بره 

و این هم یه تشکر پدر پسری بغل ماچ 

و همچنان ادامه ماجرا 

و در نهایت کسرای راضی و خوشحال 

دردونه من 20 ماهگیت مبارک عزیز دل من 

راستی تا یادم نرفته اینم بگم که تو توی خونه معروفی به : " شیرخواره پوشک بند" نیشخند

اما دیگه در آینده ای نه چندان دور هر دو صفت باید ازت گرفته بشه قلب




بازدید : 155 مرتبه | موضوع :
118
تاريخ : سه شنبه 4 / 7 / 1391 | نویسنده : محبوبه

الان که میخوام اینجا مطلب بنویسم 4 مهره و هنوز 7 روزی مونده تا پسرکم 20 ماهه بشه 

ولی این سری میخوام جلو جلو بنویسم تا جبران همه نا نوشته های قبلی بشه چشمک

هیچوقت فکر نمی کردم به کسی انقدر وابسته باشم 

هیچوقت فکر نمی کردم کسی رو انقدر دوست داشته باشم و عاشقش باشم 

هیچوقت فکر نمی کردم نتونم حتی یک لحظه از کسی جدا بشم 

ولی...

الان می بینم دنیای مادرانه خیلی متفاوت تر از دنیای دیگرانه 

دلم هر لحظه و هر ثانیه واسه شیرین کاریهای پسرم قنج میره قلب

روزی 100000 بار بغلش میکنم و فشارش میدم و بوسه بارونش میکنم اونم نه از اون بوسه های معمولی از اون بوسهای سفت و آبدار و محکم که لااقل به دلم بچسبه و البته گاهی پسرک خودش رو به زور از زیر دست و پای من میکشه بیرون و خودشو نجات میده بغل

کسرای عزیزم به لطف خدا 20 ماهه شد 

20 ماهه که من مادرم و هر ثانیه ش برام شیرین و لذت بخش بوده 

20 ماهه که فضای خونمون پره از صدای خنده هاش و شیطنتهاشو و بازیهاش 

وای که چقدر صدای خنده هاشو دوست دارم وقتی با باباش بازی میکنه ماچ

کسرا جونم چند وقتیه که خوابش بهتر شده! دیگه شبا 12/5 1 میخوابه و خیلی کم پیش میاد که دیگه تا صبح بیدار شه واسه شیر ولی از اونور صبح ساعت 8 و 9 بیداره دیگه 

عسلک من تا یه حدی حرف میزنه 

وای که که چقدر شیرین زبونه این بچه 

برق = بَخ 

قند = اَ ( از دستش اصلا نمیتونیم قندون بیاریم وسط از بس که قند میخوره هر چند تا چایی می بینه میگه اَ اَ اَ ) 

کفش = اَفش

آب = آب ( تا چند وقت پیش میگفت او ولی الان دیگه درست میگه ) 

نون = نو

عمه = عمه 

عمو = عم

آقاجون = آنقا 

یک دو سه = اَ دو دی 

هانیه = هانِه 

یکتا = دوتا  نیشخند

جوجو = دودو 

سس = سس ولی به زبون شیرین خودش (س) رو یه کم شکل (ش) تلفظ میکنه 

بابا = آبا 

ماما = آبا نیشخند

محبوب = اَبو 

هاپو = آبو 

دوست = دوس 

دَدَ = اَدَ

پو = کو 

روزی 10 بار وسایلشو گم میکنه یا قایم میکنه و میگه پو! پو! همیشه در حال جستجو و گشتنه خنده

بهش میگیم ساعت چنده میگه اَش = هشت 

هر چیزی رو که بخواد بگه دربیار یا درشو باز کن میگه اَخ ! مثلا بخواد بگه کفششو دربیاریم میگه اَخ یا در یه شیشه رو باز کنیم اَخ 

میگم تو ناهار خوردی میگه نه 

میگم خوابت نمیاد میگه نه 

میگم رفتی ارایشگاه موهاتو کوتاه کرد گریه کردی میگه نه 

میگم مامانی موهاشو رنگ کرده قشنگ شده میگه نه نگران

میگم منو دوست داری میگه نه دل شکسته

ولی میگم بریم دد نمیگه نه میگه اَدَ 

موهاش و چشماشو دماغشو زبونشو دستاشو پاهاشو میشناسه و هر کدومو ازش میپرسیم نشون میده 

تازه مثلا وقتی میگم موهای مامانی کو موهای منو نشون میده 

چشمای مامانی کو چشمای منو نشون میده 

میگم جیگر من کیه میزنه رو سینه ش میگه مَ مَ مَ 

عسل من کیه مَ مَ مَ 

زندگیم کیه مَ مَ مَ 

عکس کیه رو دیوار مَ مَ مَ 

علاقه زیادی به سوییچ و ماشین داره 

حتما باید این سوییچو بکنه تو و هر وقت که باباش تو ماشین نیست این باید جای باباش بشینه و رانندگی کنه 

با هر کی بازیهای مخصوص خودشو داره 

با من یه بازیهایی رو میکنه با باباش یه بازیهایی با عمه ش یه بازیهایی با مامانیش یه بازیهایی 

تا مامانمو می بینه گیر میده به گوشواره هاش که الا و بلا درش بیار بنداز به انگشت پای من ( آخه گوشواره هاش از این حلقه ای کوچیکاس) ... حالا چه ربطی داره خدا میدونه 

از صبح که بیدار میشه تا خود شب باید باهاش بازی کنیم و سرگرمش کنیم وگرنه آرومت نمیذاره آخ

یکسره ازم نی نای میخواد باید براش آهنگ بذاریم 

البته ناگفته نماند بعضی وقتا هم یه کنجکاویها و خرابکاریهایی هم میکنه 

مثلا چند روز پیش سطل نمکو خالی کرد کف آشپزخونه 

یا یه سری شیشه ادویه رو برداشت خالی کرد رو زمین 

شیشه عدسم شکسته یه مدت هی میرفت یه مشت عدس برمیداشت میاورد خالی میکرد رو زمین 

منه بیچاره اگه در حال انجام کاری باشم و کسرا با خودش مشغول باشه حتما باید بعدش کلی خرابکاری ازش جمع کنم 

ولی با همه این حرفا...

میتونم به جرات بگم هیچوقت تو زندگیم انقدر شاد و خوشحال نبودم لبخند

با دیدن کسرای نازنینم انرژی میگیرم و شیرین ترین روزهای زندگیمو میگذرونم 

خوشگل من هنوز همون 12 تا دندون رو داره 

و البته غذا خوردنش هم یه کوچولو بهتر شده

عسلکم خیلی به شیر من وابسته شده از صبح تا شب یکسره در حال مکیدنه خوشمزه نمیدونم چجوری باید از شیر بگیرمش امیدوارم خیلی سخت نباشه هم واسه خودش هم واسه من نگران

18 ماهگی هم آخرین واکسنشو زدیم که شبش و فردا صبحش یه کم تب داشت و دیگه از شر واکسن رااااااااااحت شدیم تا 6 سالگی اوه 

دیروز با ترازو عقربه ای کسرا رو کشیدم 11 کیلو بود و قدش رو هم خودم اندازه گرفتم 85/5 بود 

اگه وزنش 11 شده باشه خوشحالم که بالاخره مرز 10 کیلو رو شکست و وارد 11 شد آخه خیلی وقت بود رو 10 گیر کرده بود 

زندگیه من 

نفس من 

عمر من 

شیرین من 

عاشقااااااااااااااااانه و دیوانه واااااااااااااار دوستت دارم قلبماچبغل

و اینم آقا کسرای گلم به روایت تصویر ( ببخشید که عکسا در هم برهمه!!! ) زبان

آخه کسرا اصلا یه جا واینمیسته ازش 2 تا عکس قشنگ بگیریم تا دوربینو می بینه میدوئه میاد میگیرتش  

 

 

 

 

 




بازدید : 194 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد