فرشته کوچولوی ما کسرا

عاشقانه های من و پسرم

بالاخره آپ شدیم :)

امروز 20 شهریور 92 و کسرای من دقیقا 2 سال و 7 ماه و 10 روزشه این روزها انقدرررررررررررررررررر شیرین شده که دلم میخواد هر دقیقه بچلونمش و بوسه بارونش کنم چه حرفای بامزه ای میزنه چه کارای جالبی انجام میده یعنی یه حرفایی میزنه که از خنده غش میکنم یه کارایی میکنه که واقعا توش می مونم هههه خیلی خیلیییییییییی آقا شده پسرم خیلی آرومتر شده و میتونه یکی 2 ساعتی بدون اینکه با من کاری داشته باشه بازی کنه یا سی دی پیشی موشی به قول خودش ( یا همون تام و جری) رو ببینه   به نسبت قبل خیلی بیشتر و بهتر با بچه ها بازی میکنه اسباب بازیهاشو بهشون میده کمتر میزنه یا موهاشونو میکشه ولی خب کااااااااامل ترک نشده که امیدوارم خیلی زود این حالتا از...
20 شهريور 1392

دلم گرفته!

شاید جای این مطلب اینجا توی وبلاگ کسرا نباشه ولی هیچ جای دیگه رو پیدا نکردم واسه خالی شدن واسه آرامش ذهن و دل... 10 سال و نیمه که دیگه بابامو ندیدم ولی داغش هنوز مثل روز اول برام تازه س روزی نیست که من اون روز رو بدون یاد بابام بگذرونم نمیدونم چرا خیلی هم به خوابم نمیاد البته یه چند باری خوابش رو دیدم که یا اصلا نمیدونستم فوت شده یا فکر میکردم رفته بوده جایی و حالا برگشته! ای کاش همینجوری بود و واقعا رفته بود جایی و بالاخره امیدوار بودیم که یه روز بر میگرده ولی... دلم خیلی براش تنگ شده... در حسرت اینم که 2 دقیقه بتونم ببینمش باهاش حرف بزنم دستاشو بگیرم تو دستم برم تو بغلش آخه من یکی یه دونه بابام بودم و منو خیلی دوست داشت و س...
2 مرداد 1392

خداحافظ پوشک

دقیقا تعطیلات 14 ام 15 ام خرداد 92 بود که یهویی تصمیم گرفتم دیگه کسرا رو پوشک نکنم البته خودش هم دیگه تمایلی نداشت پوشک بشه و باید با زور پوشکش میکردم! روزای اول یه کم سخت بود چون آموزش کنترل ادرار واسه یه بچه 28 ماهه که لحظه ای دور از پوشک نبوده کار راحتی نبود روزای اول تند تند می بردمش دستشویی ولی جیش نمی کرد که! تو دستشویی فقط و فقط آب بازی میکرد و همه جا رو خیس آب میکردو همین که پامونو میذاشتیم بیرون تو شلوارش جیش می کرد! این روند تا چند روز ادامه داشت ولی بعد از تقریبا 1 هفته تازه فهمید چی به چیه و تونست یه کم خودشو کنترل کنه و گاهی میگفت جیش دارم و میرفتیم دستشویی! قبل از پوشک گیری می دونستم که باید تا موفقیت در این پروژه قید...
23 تير 1392

روزمرگی ها

اون پسر کوچولوی مامان الان 27 ماهه شده و حدود دو هفته دیگه 28 ماهه میشه! خیلی وقته وبلاگتو آپ نکردم دلیلش هم شاید تنبیله مامانه شاید خستگیشه شاید نموندن وقتی براشه که بخواد بنویسه یا شایدم اصلا نوشتنم نمیومده هههههه بگذریم! مهم اینه که الان دارم برات مینویسم میخوام از روزمرگیها برات بنویسم میخوام بدونی صبح تا شب چی بهمون میگذره میخوام هم از خوشحالیام و ذوق و شوقام بگم هم از اعصاب خوردیا و عصبانیتام کسرای ناز و تو دل بروی من الان همش دلش بازی میخواد دوست داره یکی از صبح تا شب دربست در اختیارش باشه و مداااااااااااااااام باهاش بازی کنه ولی مگه من دیگه توی خونه کار دیگه ندارم؟!؟! مگه میشه همه ساعتها رو اختصاص بدم به تو؟! اونوقت پس تک...
25 ارديبهشت 1392

2 سالگی عشقم مبارک...

پسرک عزیز تر از جانم! هر وقت هوای این شهر ابری می شود  دلم تو را میخواهد تو و آن پاهای کوچک و ظریفت را  تو و آن دستهای فسقلی و گرمت را  خنده ات لبهایت  تو را میخواهم که قید دنیا را بزنم  و ببرمت به نزدیکترین پارک  جایی که آسمان و درخت و آب و زمین  دور هم جمع اند  با هم تاتی تاتی  با هم خنده خنده  بعد بغلت کنم و بنشینی روی پاهایم روی نیمکت  و من...  برایت از بزرگ شدن بگویم  و هر بار که کلمه بزرگ می آید بر زبانم  دستانم محکم گرد شود دور دستانت  یک جوری که خودت هم نفهمی  چقدر از بزرگ شدنت می ترسم توی بغلم فشا...
11 بهمن 1391

23 ماهگی و خداحافظی با شیر مادر

یعنی اصلا فکر نمی کردم یه همچین پسر آقا و دانا و باهوشی دارم من  حالا چرا ؟! میگم براتون  چند وقتی بود که زمزمه های از شیر گرفتن رو واسه خودم زمزمه میکردم دیگه برام جونی باقی نمونده بود صبح تا شب کسرا طلب شیر داشت و من بی رمق تر و خسته تر از لحظه قبل  از طرفی هم خورد و خوراک اقا کسرا زیاد چنگی به دل نمیزد و همه میگفتن اگه از شیر بگیریش غذا خوردنش خیلی بهتر میشه  واسه همین تو فکرم بود که دیگه باید به زودی شیر مادر رو قطع کنم  و البته فکر میکردم راهی بس سخت و طاقت فرسا پیش رو داریم هم کسرا هم من  چون کسرا شدییییییییییییییدا وابسته به شیر من بود و من وابسته تر از کسرا به وجود گرم و نازنین پسرم تو بغلم&n...
11 دی 1391

کیدز لند

9 آذر 91 با چند تا از مامانای بهمنی قرار گذاشتیم که بریم کیدزلند  خیلی خوب بود بچه ها حسابی بازی کردن و خوش گذروندن  کسرا بود محمد امین ، ارشان ، آوینا و رایان    کسرا گلی در حال رانندگی   در حال بالا رفتن از پله ها و سرخوردن در استخر توپ    ارشان محمدامین و اوینا خانوم   کسرا رو ولش کردم تو اتاق به این بزرگی که همه چیزم داشت یعنی همه چیز!!!  ولی کسرا اول رفت سراغ چاقو   و بعد هم سراغ یه جاروبرقی که دسته نداشت! و دیگه هر جا میرفت اون جاروبرقی همراهش بود حتی سوار ماشینم شد جاروش روگذاشت پشت ماشین    یه بارم با یکی از بچه ها سر این...
18 آذر 1391

نمایشگاه غنچه ها (برج میلاد)

وبلاگم خیلی عقبه و این مطلب برمیگرده به خیلی وقت پیش یعنی 21 مهر 91  توی برج میلاد یه نمایشگاه مادر و کودک راه اندازی شده بود که روز جمعه 21 مهر تصمیم گرفتیم با کسرا جون و آقای پدر به محل مورد نظر بریم  اینجا کسرا مشغول بازی با ماسه ها شد که حسابی هم کیف کرد  رضایت نمیداد از توی شن وماسه ها بیاد بیرون تا بالاخره با زور و گریه بلندش کردیم و رفتیم  و بعد استخر توپ (البته خیلی کوچولو بود)    در کل خوب بود خوش گذشت  ...
18 آذر 1391