بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
فرشته کوچولوی ما کسرا
فرشته کوچولوی ما کسرا
عاشقانه های من و پسرم
111
تاريخ : شنبه 2 / 2 / 1391 | نویسنده : محبوبه

20 فروردین 91 منو تو بازم دوستای گلمونو دیدیم

دلم حسااااااابی واسه همشون تنگ شده بود

کسرا جونم و ترانه خانوم ( برادر زاده دوست عزیزم سایه )

از راست: ارمیا کسرا آراد محمدامین

ارمیا کسرا مایا محمدامین

کسرا و تینا

باران محمداحسان کسرا محمدامین محمدمهدی عسل

 

البته آرتین باران سایه جون رایان و ارشان هم بودن!!!

به امید قرارهای بعدی...




بازدید : 17 مرتبه | موضوع :
110
تاريخ : پنجشنبه 10 / 1 / 1391 | نویسنده : محبوبه

٩ فروردین 91 من و کسرا و بابایی و عمه جون رفتیم برج میلاد

خیلی خوب بود حسابی خوش گذشت

رفتیم اون بالا بالاهااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

کسرا و بابایی تو عکس قابل مشاهده هستن دیگه نه؟!؟!؟! :دی

بر فراز بامها...

پسرکم! ببخشید که کفشهات توی ماشین جاموند!!!




بازدید : 28 مرتبه | موضوع :
109
تاريخ : 6 / 1 / 1391 | نویسنده : محبوبه

کسرای نازنینم درست روز 5 فروردین اولین قدمهای خودش رو برداشت

پسرکم

امیدوارم تمام مسیرهای زندگی رو با سلامتی و موفقیت طی کنی گلکم




بازدید : 17 مرتبه | موضوع :
108
تاريخ : چهارشنبه 2 / 1 / 1391 | نویسنده : محبوبه

لحظه تحویل سال تقریبا ساعت 8 و 45 دقیقه بود

امسال یعنی سال 91 به روایتی سال نهنگ! هستش و به روایتی سال اژدها! ولی گویا ایرانیها امسال رو سال نهنگ میدونن

از قدیم گفتن سالی که نکوست...

کسرای من درست لحظه تحویل سال خواب بود و هر کاری هم کردم بیدار نشد که نشد و این یعنی اینکه دیگه آقا کسرا خوابش تنظیم میشه و از این به بعد دیگه شبا زود و خوب میخوابه و البته نا گفته نماند که واااااقعا هم خواب گل پسر کلی تغییر کرده و خیلی خیلی بهتر شده 

اینم آقا کسرا لحظه تحویل سال

از دست وروجک شیطونم مجبور شدم امسال هفت سین رو روی اپن آشپزخونه بچینم

 

عزیز من

دومین عید رو هم در کنار هم گذروندیم

امیدوارم تمام روزهای زندگیت بهاری و سبز باشه

 

 

 

 

 




بازدید : 16 مرتبه | موضوع :
107
تاريخ : سه شنبه 15 / 1 / 1391 | نویسنده : محبوبه

در تاریخ 28 اسفند 90 کسرای گلم بعد از روزها تلاش مستمر و مداوم بالاخره تونست خودش به تنهایی بلند شه و بایسته

اینجا میفته زمین ولی بازم به تلاشش ادامه میده

وخلاصه پسرکم موفق شد به تنهایی بایسته

و وقتی هم بلند میشه وایمیسته شروع میکنه به دست زدن برای خودش و بقیه هم باید براش دست بزنن و تشویقش کنن

کسرا جونم دیگه کم کم باید راه بری عزیزم امیدوارم همیشه توی زندگیت پیشرفت کنی و موفق باشی




بازدید : 14 مرتبه | موضوع :
106
تاريخ : سه شنبه 15 / 1 / 1391 | نویسنده : محبوبه

درست فردای تولد گروهی یعنی شنبه شب کسرا تب کرد

شب ساعت 12 خوب بود و خوابید ساعت 2 از خواب بیدار شد دیدم بدنش داغه و تب داره

اولش گفتم شاید بخاطر دندونشه بهش استامینوفن دادم ولی چند دقیقه بعد حالش به هم خورد گفتم شاید بخاطر بستنی ای هست که عصری بهش دادم خورد

خیلی ترسیدم حسین رو صدا کردم

هی که میگذشت میدیدم داره داغتر میشه تا اینکه 1 ساعت دیگه دوباره بالا آورد

خلاصه هی پاشویه ش کردم دست و صورتشو شستم و تا خود صبح پلک رو هم نذاشتم و هر 4 ساعت بهش استامینوفن میدادم

ظهر که از خواب بیدار شد دیدم همچنان داغه و با وجود این همه پاشویه و استامینوفن اصلا تبش پایین نمیاد تب بالایی هم داشت و منم از تب خیلی خیلی میترسیدم

عصر به حسین زنگ زدم گفتم بیا کسرا رو ببریم دکتر و بردیمش پیش دکتر خودش و گفت گوشش و گلوش که چرک نداره ویروسیه و داروی خاصی هم نمیخواد فقط مرتب پاشویه ش کن و مراقب تبش باش

از اونجا رفتیم خونه مادرشوهرم و معلوم بودکسرا حال و روز خوشی نداره بعد از 2 نوبت استامینوفن دادن یه کم بدنش خنکتر میشد ولی همچنان داغ بود

ساعت 12 اومدیم خونه و دیدم کسرا انقدر داغه که تمام صورتش مثل لبو قرمز شده و داغی بدنش از روی لباس قشنگ به بدن ما مینشست الهی بمیرم براش که انقدر بیحال شده بود

تبش رو چک کردم دیدم 39/1 شده و با وجود این همه مراقبت بازم پایین نیومده بود و همچنان بالا میرفت

با حسین بلند شدیم و بردیمش بیمارستان بهرامی

این موقع شب هم که دکتر درست حسابی اونجا نبود همش از این رزیدنتهای جوون و ناشی بودن

براش آز ادرار و خون اورژانسی نوشت و گفت هر وقت نمونه ادرار رو بیارید 3 ساعت بعد جوابش حاضر میشه آز خونش رو دادیم و آز ادرارش رو هم با هزار سختی و مکافات توی ماشین جمع کردم و ساعت 2 تحویل دادیم و قرار شد 5 صبح بریم و جوابش رو بگیریم

اومدیم خونه و ساعت 5/5 دوباره رفتیم بیمارستان و خوشبختانه جواب آزمایشهاش نرمال بود بردیم و جوابش رو به رزیدنتی که اونجا بود نشون دادیم البته اون خانوم قبلیه رفته بود و این سری یه آقا جاش اومده بود

جوابها رو که نگاه کرد گفت خوبه یه سری دارو نوشت گفت بهش بدید بعد نیمساعت دوباره بیارید تبش رو چک کنم بعد از مصرف داروها و گذشت نیمساعت همچنان تبش بالا بود و بدنش داغ و صورتش برافروخته

دوباره بهمون یه شیاف داد البته با دوز بالاتر و گفت نیمساعت 45 دقیقه بعد بیارید تبشو چک کنم و همچنان تب کسرا بالا بود حتی بعد از گذشت 1 ساعت از استفاده شیاف

دیگه ساعت تقریبا 7 شده بود ورزیدنت کشیک گفت که دیگه نمیدونم چرا اینجوریه باید ببریش پیش متخصص هامون

نوبت گرفتیم و دکترای متخصص هم از ساعت 10 میومدن یعنی ما از 7 تا 10 صبح توی بیمارستان نشسته بودیم و بدن نحیف و ریز پسرکم در آتش داغ تب برافروخته بود

البته تبش هی کم و زیاد میشد ولی همچنان داغ بود

تا اینکه رفتیم پیش متخصص و تا دیدش گفت عفونت نداره مشکل خاصی هم نیست فقط باید دوره شو بگذرونه که ممکنه 3 تا 5 روز طول بکشه و بعدش هم ممکنه بدنش دونه بزنه فقط مرتب پاشویه ش کن و بهش استامینوفن بده و مراقب تبش باش هیچ داروی خاصی هم نمیخواد گفتم تب رزوئلاست؟ گفت آره دکتری؟ هههه گفتم نه ولی بچه داری ما رو یه پا دکتر هم کرده!!!

خلاصه ما برگشتیم خونه و کسرا دقیقا از شنبه شب که تب کرد تا سه شنبه عصر تو آتیش تب سوخت اونم تب بالاااااااااو من این چند شب از ترسم یه خواب درست و حسابی نکردم که مبادا برای طفل معصومم اتفاق ناگواری بیفته

و خدا رو شکر بعد از گذروندن 3 روز سخت خلاصه تب کسرا هی پایین و پایینتر اومد تا اینکه دیگه قطع شد و بدنش هم اصلا دونه نزد

فقط این رو میدونم که تو این چند روز خونمون از دست شیطنتها و اذیتهای وروجکم خیلی ساکت بود طفلی بچه م حال نداشت شیطونی کنه بخنده گریه کنه

و خلاصه که روزای سختی رو گذروندیم ولی بازم بخیر گذشت!

خدایا شکرت که عزیز دلمو صحیح و سالم تحویلم دادی

ایشالا هیچوقت مریضیشو نبینم و همیشه سالم و سرحال باشه این دونه دلم و همیشه تو خونه شلوغ کنه و بالا و پایین بپره و با همه چی کار داشته باشه و همه چی رو به هم بریزه که اینجوری منم خوشحالترم




بازدید : 19 مرتبه | موضوع :
105
تاريخ : سه شنبه 23 / 12 / 1390 | نویسنده : محبوبه

١٢ اسفند 90 روز خاطره انگیزی بود برای من و تو و بابایی و همه دوستای هم سن و سالت

تولد گروهی کوچولوهای بهمن 89 + اسفند 89 + فروردین 90

روز خوبی بود خیلی خوش گذشت

کسرای من اونجا خیلی آروم بود اصلا اذیت نکرد فقط یه کوچولو تو جمع خجالت میکشه که امیدوارم اونم به زودی برطرف بشه

اولش کلی با وسایل بازی اونجا بازی کردی

اولش سرسره بازی

بعد با محمد رهام عزیز از اینا سوار شدی

عزیز دلم! چه ذوقی کردی...

ساعتگرد: کسرا محمدامین سام رایان آراد

بازم ساعتگرد: کسرا فرسام محمدامین باران سام رایان آراد آریو

آخر مراسم لحظه خوردن شام

اینم کیک تولد

بفرمایید!

و در آخر یه عکس مثلا دسته جمعی!!!

دردونه من ایشالا جشن تولد 120 سالگیت عزیزم

برای تو و همه کوچولوهای نازنین آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم




بازدید : 18 مرتبه | موضوع :
104
تاريخ : سه شنبه 2 / 12 / 1390 | نویسنده : محبوبه

با توجه به اینکه سال اول بود و بی تجربه بودم تم تولدت رو پو انتخاب کردم چون بیشتر وسایلش آماده توی بازار بود از جمله لیوان بشقاب و ...

هر چند بماند که بعضی مغازه ها اصلا نمیدونستن پو چی هست کی هست ههههه

پذیرایی از مهمونا به صورت پرسی و تکنفره بود چون پذیرایی سلفی واسه 45 نفر اونم توخونه نه چندان بزرگ کار راحتی نبود

خیلی سخت نگرفتم که بیشتر بهمون خوش بگذره و بالاخره روز تولدت فرا رسید 14 بهمن 90

روز خیلی خیلی خوبی بود بهمون خیلی خوش گذشت و از طرفی میشد برق رضایت و خوشحالی رو تو چشم تک تک مهمونها دید و از این بابت خیلیییییی خوشحالم

این هم کسرا و اولین جشن تولدش به روایت تصویر

کارت دعوت

که به اینصورت به مهمونها تقدیم شد

فلش جهت

خوشامدگویی

تزئینات

تنقلات(چیپس و پفک و پاستیل و شیرینی) و الویه عصرونه

پسر گلم ببخشید که اینا انقدر بدون تزئینن ایشالا جشن بعدیت جبران میکنم

کیک پو که خوشم اومد از طرح و رنگش

و حالا

میریم داشته باشیم شازده کوچولو رو که همه دنیای منه

آقا کسرا و کادوهاش

این هم کادوی مامان بابا واسه کسرا (یک عدد صندلی ماشین)

میوه های بسته بندی شده آماده پخش

و اینک نوبت مراسم شام شد

این ژله ها داخل یخچال ههههه

و این هم کسرا و مراسم اخر شب و شمع فوت کنون و کیک برون و کیک خورون

شمع 1 سالگیت رو من و بابایی فوت کردیم ولی ایشالا سالهای بعد رو خودت فوت میکنی عسلک

کسرا در حال له شدنه!!! بابایی رو عجب جوی گرفته ههههه

بفرمایید کیک!!!

این هم آخر شب کسرا و باباییش بعد از رفتن مهمونا

ساعت دیواری و ساعت تولد کسرا یک عدد رو نشون میدن

این هم برگه یادگاری که من خیلی دوستش دارم چون توش پر از احساسات زیبا و قشنگه

یه کلیپ هم از عکسای تولد کسرا درست کردم از اول تولدش تا 1 سالگی خیلی قشنگ شده بود همه خوششون اومده بود الانم روزی 10 بار باید نگاهش کنیم از بس کسرا دوستش داره

نازنینم نمیدونم دیگه چه جوری احساسمو بگم فقط میدونم جونم به جونت بسته س و نفسم به نفست

خیلی خیلی دوستت دارم

امیدوارم تو زندگیت سالم و خوش باشی و واسه خودت یه مرد موفق بشی

سلامتی و سعادت تو ارزوی من و بابایی واسه توئه

دردونه من ایشالا 1000000000 ساله شی عزیزم

عاشقتم و می بوسمت گلم




بازدید : 37 مرتبه | موضوع :
103
تاريخ : سه شنبه 15 / 1 / 1391 | نویسنده : محبوبه

نگاهی میندازم به گذشته و برمی گردم به پارسال 10 بهمن 89

ظهر وقتی با دوستای نی نی سایتیم حرف میزدم بهشون میگفتم دعا کنید امروز که میرم مطب دکتر بهم بگه دهانه رحمت 4 5 سانت باز شده بدو برو بیمارستان


نمیدونم شاید یه جورایی بهم الهام شده بود که دیگه چیزی به پایان راه نمونده

ساعت 6 عصر نوبت دکتر داشتم

ساعت 7 وارد مطب شدم معاینه لگن داشتم که ببینم میتونم زایمان طبیعی داشته باشم یا نه

آخه من خیلی ترسوام خیلی بیشتر از اونچه که فکرشو بکنید کلا از زایمان میترسیدم هم سزارین هم طبیعی ولی بازم از سزارین بیشتر بالاخره سزارین اسم عمل جراحی روش بود دیگه و من از تصور این که وارد اتاق عمل بشم واهمه داشتم و همیشه پیش خودم میگفتم نمیشد این بچه همیشه توی شکمم باقی بمونه

دعا میکردم دکترم با زایمان طبیعی من موافقت کنه و نتیجه رو رضایت بخش اعلام کنه

دکتر وقتی معاینه م کرد گفت دهانه رحمت 2 3 سانت باز شده تا حالا درد نداشتی گفتم چرا 2 3 روزی هست یه دردای بدی میگیره و ول میکنه

بعد فشارم رو گرفت توی کارت بارداریم نوشت 14 روی 9

آخه من همیشه توی مطب از ترس و استرس سریع فشارم میرفت بالا ولی توی خونه همیشه نرمال بود

اونروز هم گویا فشارم بین 14 تا 16 متغیر بوده چون توی برگه ارجاع به بیمارستان دیدم اینجوری نوشته ولی توی کارتم نوشت 14 که زیادی هول نکنم

اضافه وزنمم توی 1 هفته زیاد بود 1/5 کیلو

دکتر گفت دهانه رحمت خوب باز شده فشارتم یه کم بالاست و اضافه وزنت هم توی 1 هفته زیاد

شاید مسمومیت حاملگی باشه و چون بچه رسیده و کامله ریسک نمیکنیم و نگهت نمیداریم سریع برو خونه یه دوش بگیر وسایلتو بردار برو بیمارستان

نزدیک بود در جا سکته کنم

هنوز توی اون 9 ماه قضیه زایمان برام حل نشده بود و نتونسته بودم هضمش کنم

با شنیدن اسم بیمارستان مو به تنم سیخ شد

گفتم دکتر من الان اصلا آمادگیشو ندارم آخه چرا...لااقل بذار واسه فردا

گفت چرا کار امروزو به فردا بندازیم

گفتم پس من میرم شما هم سریع بیایید باشه؟! آخه تنها دلخوشیم توی اون شرایط دکترم بود که میتونست کنارم باشه

گفتم یه وقت من نرم شما نیاییدااااااااااا

گفت دختر خوب تو تا بری بیمارستان شده ساعت 10 منم سعی میکنم زودتر بیام

خلاصه با کلی استرس و دلهره اومدم بیرون و به حسین گفتم بریم بیمارستان

اولش باورش نمیشد اونم مثل من شوکه شده بود آخه آخرین نوبتی که به من داده بودن واسه زایمان 28 بهمن بود و هنوز خیلی تا اون روز مونده بود

سر راه رفتیم دنبال مامانم و اومدیم خونه یه دوش گرفتم و ساکمو برداشتیم و رفتیم

حالا من 1000 تا صلوات نذر کرده بودم که چند روز فقط 200 تاشو فرستاده بودم توی ماشین تا خود در بیمارستان مشغول فرستادن صلواتهام بودم و بالاخره تونستم تمومشون کنم

چه لحظه هایی بود خدا

الان که دارم مینویسم اشکم سرازیر شده

ساعات پایانی 9 ماه بارداری و ساعات آغازین یک زندگی جدید

تنها چیزی که تو اون لحظات برام مهم سلامتی بچه بود ولاغیر

لحظاتی بود که هیچوقت توی زندگیم تجربه ش نکرده بودم لحظات ملکوتی مادر شدن

بالاخره بعد از کلی داستان و جریانی که سر زایمانم برام پیش اومد بالاخره کسرای نازنینم همه زندگی من نفس من عزیز دل من ساعت 1 و 10 نیمه شب توی بیمارستان نجمیه به دنیا اومد ولی حیف و صدحیف که من نتونستم توی اتاق عمل روی ماه پاره تنم رو ببینم و چه لحظات سختی بود اون لحظات

هیچوقت فکر نمیکردم اینجوری بشه هنوزم که هنوزه این آرزو به دلم مونده که چرا من نتونستم پسرک نازم رو توی اتاق عمل ببینم لحظه ای که شاید بهترین و زیباترین لحظات یک زن یا بهتر بگم یک مادر میتونه باشه

هنوزم وقتی یاد اون روزا میفتم گریه م میگیره ولی وقتی پایان ماجرا رو میبینم که ختم به خیر شد و عزیز دلم بدون هیچ مشکلی الان در کنارمه و داره روز به روز شیرین تر و دوست داشتنی تر میشه همه خاطرات تلخ اون روز از یادم میره

کوچولوی ناز من الان 1 ساله شده

1 سال گذشت پر از سختی و مشکلات و شیرینی ها و دلواپسی ها و خنده ها و گریه ها و بی خوابیهای مادرانه و بچگانه

1 سال پر از اتفاقات ریز و درشت

1 سالی که هر روزش برای من روزی نو و تازه بود

هیچوقت از یادم نمیره روزی که عزیز دلم اولین لبخند رو تحویل من داد

روزی که برای اولین بار غلت زد

روزی که برای اولین بار تونست اسباب بازیش رو توی دستهای کوچولوش بگیره

روزی که برای اولین تونست سینه خیز بره

روزی که برای اولین بار تونست از جایی بگیره و بلند شه و راه بره

روزی که اولین مروارید خوشگلش زد بیرون

و مطمئنم حالا حالا ها روزهای خوش و شیرینی با پسرکم در پیش رو خواهیم داشت

کسرای من دقیقا اول بهمن پنجمین دندونش و هفتم بهمن ششمین دندونش نیش زد یعنی سومین و چهارمین دندون از بالا

هنوز خودش به تنهایی و بدون کمک راه نمیره

1 سال گذشت ولی این وروجک خوابش تنظیم نشد که نشد و همچنان بیشتر شبها تا صبح بیداریم

چون تولد کسرا کوچولو وسط هفته میفتاد تصمیم گرفتیم 14 بهمن یه جشن تولد براش بگیریم که امیدوارم همه چی خوب و عالی پیش بره و به من و پسرکم و همه مهمونا خوش بگذره

در تدارک کارای تولدتم عزیز دلم

وزنت در 1سالگی 10 کیلو بود(با لباس) و قدت هم 78

به خاطر داشتن تو روزی 100 هزار بار هم خدا رو شکر کنم بازم کمه و بخاطر داشتن فرشته ای چون تو به خود می بالم

این هم اندر شیطنت های یک عدد کسرای ١ ساله

تمام لباسهای کشوشو ریخته بیرون!!!




بازدید : 19 مرتبه | موضوع :
102
تاريخ : دوشنبه 19 / 10 / 1390 | نویسنده : محبوبه

خدای من باورم نمیشه...دیگه چیزی به 1 سالگی عشقم نمونده

11 ماهه که خونمون پر از عشق شده پر از خنده پر از بازی و شیطنت های بچگانه

گاهی اوقات به روزهایی فکر میکنم که خودم بودم و حسین بدون کسرا

صبح تا شب خودم بودم و خودم نه از جنب و جوش و ورجه وورجه های بچه خبری بود نه از دنبال بچه دویدن که سمت چیزای خطرناک نره ... نه از غذا درست کردن یا گرم کردن و با هزار مکافات به بچه غذا دادن...نه از بیخوابیهای شبانه... نه از بازی و اون خنده های از ته دل بچه ...و نه نه نه

واااااااااای خدا...پس واقعا دلیل زندگی من یا بهتر بگم ما چی بوده؟!؟!؟!

الان 1 ثانیه نمیتونم جای خالی کسرای عزیزم رو توی خونه تحمل کنم

با وجود همه خستگیها و مشکلاتی که بچه داری داره ولی وقتی می بینی میوه دلت جلوی چشمت روز به روز بزرگتر و شیرینتر میشه همه خستگیها از تنت در میره

کسرای من الان 4 تا دندون خوشگل داره

هنوز نمیتونه خودش تنهایی بایسته و فعلا با کمک می ایسته و راه میره

جدیدا یاد گرفته هی میگه چی... قربونش برم من!

هر کاری میکنیم زود ادامونو در میاره

بعضی از وازه های گفتاریمونو تکرار میکنه

خیلی خیلی شیطون شده با همه چی کار داره هیچ چیزی دیگه توی خونه از دستش در امان نیست و حتی ریزترین چیز توی خونه از نگاه تیزبینش دور نمی مونه

میره توی آشپزخونه در کابینت ها رو باز میکنه

جدیدا یاد گرفته از گاز میگیره بلند میشه با اون دسته های شعله ها بازی میکنه....واااااااای چه کار خطرناکی

واسه همینم من جلوی ورودی آشپزخونه رو پشتی گذاشتم که از همون دور نظاره گر آشپزخونه باشه

پارسال این موقع برای اومدنت لحظه شماری میکردم و امسال این موقع برای برگزاری تولد 1 سالگیت لحظه شماری میکنم

در حال انجام کارای تولدت هستم کارای طراحیشو خودم انجام دادم که بیشتر بهم بچسبه ولی هنوز خیلی کار نکرده دارم امیدوارم تو جشن تولدت هم به تو خوش بگذره هم به من و هم به همه مهمونا

11 ماهگی وزنت 9500 بود که 200 واسه لباسات کم شد و شدی 9300

قدت 76 و دور سرت هم 45/5

دکی گفت وزنت یه 200 300 گرمی کمه ولی خب خوبه همه چی نرماله خداروشکر

دوستت دارم نفسم!




بازدید : 13 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد