کسراکسرا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

فرشته کوچولوی ما کسرا

عاشقانه های من و پسرم

اکنون که در آستانه ورود به ٦ ماهگی هستی برایت مینویسم از آن نگاه زیبا که به وسعت همه آسمانهاست از آن لبخند زیبا که ارزشش به اندازه تمام دنیاست از آن چهره آرام و معصومت که تماشایش برایم سیری ناپذیر است از آن خوابیدن معصومت که به مانند خواب فرشتگان خداوند است از آن دستها و پاهای کوچکت که مطمئنم روزی کمک و یاریگر و همراه من در زندگی هستند پسرکم آمدی و با گریه ها و خنده های تلخ و شیرینت سکوت سهمگین خانه را شکستی آمدی و تنهایی بزرگ چندین ساله مرا از بین بردی آمدی تا من بار دیگر به عظمت و بزرگی خدا پی ببرم آمدی و با آمدنت یک دنیا شور و شعف و شادی برایمان آوردی آمدی و چه خوب شد که آمدی و من هنوز هم شو...
8 تير 1390

عاشقانه های من و پسرم

اکنون که در آستانه ورود به ٦ ماهگی هستی برایت مینویسم از آن نگاه زیبا که به وسعت همه آسمانهاست از آن لبخند زیبا که ارزشش به اندازه تمام دنیاست از آن چهره آرام و معصومت که تماشایش برایم سیری ناپذیر است از آن خوابیدن معصومت که به مانند خواب فرشتگان خداوند است از آن دستها و پاهای کوچکت که مطمئنم روزی کمک و یاریگر و همراه من در زندگی هستند پسرکم آمدی و با گریه ها و خنده های تلخ و شیرینت سکوت سهمگین خانه را شکستی آمدی و تنهایی بزرگ چندین ساله مرا از بین بردی آمدی تا من بار دیگر به عظمت و بزرگی خدا پی ببرم آمدی و با آمدنت یک دنیا شور و شعف و شادی برایمان آوردی آمدی و چه خوب شد که آمدی ...
8 تير 1390

روز پدر مبارک

بابا آب داد بابا نان داد آن مرد با اسب در باران آمد آن مرد پدر بود با دستانی چروکیده و کمری قوز شده وقتی به سویش میدوی می خندد انگار خسته نیست چون نگاهش همراه لبهایش می خندد برای دخترکش می خندد من سالهاست که این نگاه را در زیباترین جای دلم قاب گرفته ام و هر روز با دستمال سرخ دلم آن را پاک می کنم تا نکند چروکهای دست پدر را و یا آن قد خمیده را فراموش کنم آقاجونم روزت مبارک.....خیلی دلم برات تنگ شده همسر عزیزتر از جانم و پدر مهربان فرزندم به پاس مهر بی پایانت، هر لحظه زندگی ات را گلباران خواهم کرد ای مهر گستر! آسمان را پیشکش ایثارت خواهم کرد اگر روزی دریای آرامت را آشفتم با قطره ای از دریای بخشندگ...
30 خرداد 1390

روز پدر مبارک

بابا آب داد بابا نان داد آن مرد با اسب در باران آمد آن مرد پدر بود با دستانی چروکیده و کمری قوز شده وقتی به سویش میدوی می خندد انگار خسته نیست چون نگاهش همراه لبهایش می خندد برای دخترکش می خندد من سالهاست که این نگاه را در زیباترین جای دلم قاب گرفته ام و هر روز با دستمال سرخ دلم آن را پاک می کنم تا نکند چروکهای دست پدر را و یا آن قد خمیده را فراموش کنم آقاجونم روزت مبارک.....خیلی دلم برات تنگ شده همسر عزیزتر از جانم و پدر مهربان فرزندم به پاس مهر بی پایانت، هر لحظه زندگی ات را گلباران خواهم کرد ای مهر گستر! آسمان را پیشکش ایثارت خواهم کرد اگر روزی دریای آرامت را آشفتم با قطره ای از دریای بخشندگی ات مرا عفو کن....
29 خرداد 1390

فشم

١٣ خرداد روز جمعه بود که با ندا جون و عمه معصوم رفتیم فشم هوا خیلی خوب بود واقعا در دامن طبیعت نشستن به آدم می چسبید جاتون خالی خیلی خوش گذشت و پسرم هم خیلی آقا بود ماشااله و اصلا اذیت نکرد   ...
24 خرداد 1390

فشم

١٣ خرداد روز جمعه بود که با ندا جون و عمه معصوم رفتیم فشم هوا خیلی خوب بود واقعا در دامن طبیعت نشستن به آدم می چسبید جاتون خالی خیلی خوش گذشت و پسرم هم خیلی آقا بود ماشااله و اصلا اذیت نکرد ...
24 خرداد 1390

4 ماهگیت مبارک

٤ ماه گذشت به سرعت برق و باد با همه سختی ها و شیرینی هاش چقدر خوبه که یه جایی هست که شیرینی این لحظه های ناب رو توش ثبت و ماندگار کنم نازنین پسرم دیگه واسه خودت مردی شدی شیطون بلا... خیلی شیرین شدی عزیزم... خیلی تواناییهات بیشتر شده اسباب بازی رو که میگیریم جلو با دستات میگیریشون و سریع میکنی تو دهنت از دست خوردنت که دیگه هر چی بگم کم گفتم آواز خوندنت بیشتر شده و ایضا (غرغرهاتم بیشتر شده) البته اینو یواشکی گفتم داخل پرانتز بود وقتی اسمتو صدا میکنیم نسبت به اسمت واکنش نشون میدی و سریع برمیگردی طرف صدا و مامانی و بابایی کلی از این کارت ذوق میکنن و هی بارها و بارها این حرکت رو تکرار میکنن و کلی میخندن...
24 خرداد 1390